برگی از دفتر خاطرات یک شاگرد تنبل و درس نخوان
اصلا نمیدانم در مورد داستانهای مشاوره تحصیلی و برنامهریزی درسی از کجا باید شروع کنم، ولی باید بگویم چون دیگر نمیتوانم این بار را روی دوشم نگه دارم. این افکار را رها کن! چرا میخواهی این حرفها را بزنی؟ تو هم بیا و مانند شخصیتهای فیلمها، اقدام به بدترین کارها کن. نه، این فکر را هم رها کن! تو اصلاحشدنی نیستی. خدایا چه بگویم؟ چه کار کنم؟ باز هم یک غروب جمعه دیگر و همان غم همیشگی از راه رسید.
یادم میآید اوایل چه ذوق و شوقی داشتم. وقتی جمعه میشد، با خودم فکر میکردم که شنبه، بله شنبه! اول هفته، بالاخره از فردا شروع میشود؛ ولی حالا چه؟ یادش بخیر که میگفتم از همان آزمون اول در مؤسسه ثبتنام میکنم و پابهپای آن پیش میروم و به موفقیتهای بزرگ میرسم! در این یادداشت قرار است احساسی که به خودم و آیندهام دارم با شما به اشتراک بگذارم. اگر شما والدین یک شاگرد تنبل هستید و یا خودتان انگیزهای برای درس ندارید، با من همراه شوید.
احساس گناه در برابر فداکاریهای خانواده
پدر بیچارهام هم حرفی نزد. برای هر کلاس تدریس خصوصی فیزیک، تدریس خصوصی شیمی و تدریس خصوصی ریاضی موافقت کرد. گفت اگر فکر میکنی مشاوره تحصیلی و برنامهریزی درسی هم لازم است، من حرفی ندارم. حالا چگونه در چشمانش نگاه کنم؟ دیگر سنی از او گذشته است. خودم هم میدانم که بعد از بازنشستگی، دیگر آن شغل سنگین را انتخاب نمیکرد و همهاش به خاطر من بود. آن بندهی خدا دلش خوش است که دارد برای من بیلیاقت، شرایط خوب را در همهی موارد، حتی تدریس خصوصی ریاضی و تدریس خصوصی انگلیسی، فراهم میکند تا درس بخوانم. خاک بر سرت که با پدرت هم روراست نبودی!
خاطرهای تلخ از قدرنشناسی خودم
بیچاره چقدر مقابل من شرمنده شد وقتی اول سال، هزینههای کلاس کنکور بچههای مردم را به رخش کشیدم و از او بازخواست کردم که چرا من را از اول به مدرسه غیرانتفاعی خوب نفرستاده است. ولی همان موقع داشت چک و قرارداد کلاس کنکور و آزمون را امضا میکرد و دقیقا میشد از چهرهاش خواند که چقدر استرس پاس کردن آنها را دارد.
ادعاهای بزرگ و ناتوانی در عمل
با اینکه وضع مالی ما بد نیست، اما پول در خانه ما همیشه با حسابوکتاب خرج شده است. دیگر خسته شدهام. این پارک هم برایم تبدیل به محل مرور جمعههای یک هفته در میان شده که از ساعت هفت صبح از خانه بیرون میزنم و نزدیک ظهر برمیگردم؛ درست مثل یک مترسک!
شرمندگی از ادعاهای گذشته
قرار بود به آزمون بروم، اما دیگر رویم نمیشود آنجا هم بروم. آخر چه اتفاقی برای من افتاد؟ از مرور این خاطرات هم خسته شدهام. آن همه ادعا داشتم که من اهل دانشگاه آزاد رفتن نیستم و تواناییاش را دارم که برای دانشگاه دولتی بخوانم! این ادعا در حالی بود که از بهترین کلاسهای خصوصی برخوردار بودم؛ از تدریس خصوصی شیمی و تدریس خصوصی ریاضی گرفته تا تدریس خصوصی زیست. اگر به پدرم میگفتم برای کنکورم تدریس خصوصی اتوکد و تدریس خصوصی تری دی مکس هم میخواهم، نه نمیگفت! حالا فکر میکنم همان دانشگاه آزاد هم اگر از من امتحان بگیرد، قبول نمیشوم.
پذیرش برچسب شاگرد تنبل!
بدتر از همه، این برچسب "شاگرد تنبل" است که حالا روی پیشانیام حک شده. در گذشته، اگر درسی را متوجه نمیشدم، آنقدر برایش وقت میگذاشتم تا یاد بگیرم؛ اما حالا، با برخورد به اولین مشکل، کتاب را میبندم و خودم را با گوشی یا فکر و خیال سرگرم میکنم! انگار مغزم پذیرفته که توانایی من همین اندازه است و تلاش بیشتر کاملا بیفایده خواهد بود.
این حس بیارادگی فقط به درسهایم محدود نمیشود، بلکه به تمام جنبههای زندگیام کشیده شده است. اتاقم همیشه بههمریخته است، قولهایی که میدهم را فراموش میکنم و هیچکاری را به پایان نمیرسانم. این احساس ناتوانی مانند یک باتلاق عمیق است که هر لحظه مرا پایینتر میکشد. هرچه بیشتر برای بیرون آمدن تلاش میکنم، بیشتر در آن غرق میشوم. دیگر حتی از خودم هم انتظار تغییر ندارم و این خطرناکترین مرحله است!
راهکارهای فرار از واقعیت
بدتر از همه این است که وقتی خواهر کوچکترم یک سؤال ساده از دروس دوره اول یا دوم دبیرستان میپرسد، به خیال اینکه من کنکوری هستم و اینها را مثل آب خوردن بلدم، در ابتدا نمیتوانم حلش کنم و لازم است نگاهی به درسنامه بیندازم. روزها و هفتهها برایم تکراری شدهاند. دیگر کارم از امروز و فردا کردن و به شنبه موکول کردنها گذشته است. من انگار محکوم به نابودی شدهام. آخر چند سال باید عقب بمانم؟ چقدر باید به خودم و خدا قول بدهم و باز هم کوتاهی کنم؟ از خودم متنفرم. این غرور لعنتی و ترس اجازه نمیدهد که بیایم و جلوی پدر و مادرم بگویم: «من را میبینید؟ میبینید که پشت کنکور ماندهام؟ بله، هیچی نشدم، هیچی! همان پارسال هم بهانه آوردم که کنکور را اتفاقی خراب کردم.»
پناه بردن به فضای مجازی برای مقایسه و حسرت
این روزها برای فرار از واقعیت، به دنیای مجازی پناه میبرم. ساعتها بدون هدف در شبکههای اجتماعی میچرخم و زندگی دیگران را تماشا میکنم؛ به خصوص دوستانی که همکلاسی من هستنند و از موفقیتهایشان عکس میگذارند. هر کامنت تبریک زیر پستهایشان، مثل یک ضربه به قلب من است! خودم را با آنها مقایسه میکنم و هر بار بیشتر به این نتیجه میرسم که یک بازندهی تمام عیار هستم.
این مقایسههای ناعادلانه، آخرین ذرههای انگیزهام را هم نابود میکند. به جای اینکه از دیدن موفقیتشان الهام بگیرم، در حسرت و ناامیدی کامل فرو میروم. اینترنتی که میتوانست یک ابزار مفید برای یادگیری باشد، برای من فقط به یک مسکن موقت تبدیل شده؛ راهی برای فرار از واقعیتی که جرئت روبرو شدن با آن را ندارم و بعد از آن حالم بدتر میشود!
اهمالکاری در کلاس درس و هجوم وسوسهها
در تمام کلاسهای کنکور و خصوصی، از معلم خصوصی گرفته تا کلاسهای تقویتی، کارم به این خلاصه شده که فقط از روی تخته وایتبرد رونویسی کنم، در حالی که واقعا چیزی نمیفهمم. خوب میدانم که دلیل این نفهمیدن این است که از قبل هیچ مطالعهای نداشتهام. این در حالی است که استاد تدریس خصوصی فیزیک، بارها با دلسوزی به من میگفت که باید خودت هم در خانه مرور کنی. همین توصیه را سر کلاسهای زبان هم همیشه میشنوم؛ اینکه برای موفقیت در دروسی مانند تدریس خصوصی انگلیسی، باید خودت هم تلاش مضاعف داشته باشی.
تقلب در آزمون و استرس
نتیجهی این بیتوجهی این است که سر آزمونها، تمام فکر و ذکرم فقط تقلب است و اینکه چشمانم برای یک لحظه به پاسخنامه کناری بیفتد و بتوانم چند گزینه را شکار کنم. از امتحانات مدرسه هم که نگو! از همین حالا افسردگی و استرس پاس کردن درس فیزیک تمام وجودم را گرفته؛ آن هم بعد از این همه هزینه برای کلاسهای متعدد فیزیک و تدریس خصوصی ریاضی!
ترس از شکست؛ دلیل اصلی درس نخواندن
گاهی با خودم فکر میکنم که مشکل اصلی، هوش یا استعدادم نیست؛ بلکه مربوط به ارادهای است که آن را کاملا از دست دادهام. یادم میآید سالهای قبل چطور برای گرفتن یک نمره بیست خوشحال میشدم و برای یادگیری یک موضوع جدید هیجان داشتم. آن دانشآموز باانگیزه کاملا ناپدید شده و جایش را یک شاگرد تنبل و بیتفاوت گرفته که دیگر هیچ چیز برایش اهمیتی ندارد! این بیتفاوتی، نتیجه مستقیم ترس از شکست است. آنقدر از گرفتن نتیجه بد میترسم که ترجیح میدهم اصلا تلاش نکنم.
حفظ ظاهر و دروغ گفتن به اطرافیان
مشخص است که معدلم زیر ۱۶ میشود. مثل این است که بعد از کلی کلاس تدریس خصوصی آیلتس یا تدریس خصوصی تافل به بقیه بگویی نمرهات ۳ شده است. ولی باز هم به آن بیچارهها گفتم: «مامان، من دارم برای کنکور میخوانم و معدل سال چهارم مهم نیست؛ حتی شاگرد اول ما هم نمرهاش کم شده.» خیلی برایم سنگین است وقتی پسرخاله و عمه میپرسند: «خسته نباشی! چه خبر از کنکور؟ از بس داری درس میخوانی کور میشوی!» و من هم با یک لبخند تصنعی میگویم: «بله...».
قسمت بد ماجرا این است که میگویند: «انشاءالله امسال تهرانی دیگر!» نه، دیگر هیچ امیدی نیست، آن هم با این همه کتاب! تازه فکر میکردم میتوانم برای هر درس همهی کتابها را بخوانم و کار کنم، اما حالا فقط باید یک دستمال بردارم و گردوخاک و تارعنکبوتهایشان را پاک کنم!
غرور کاذب، بزرگترین مانع پیشرفت
با وجود این همه شکست، یک شخصیت مغرور هم درونم وجود دارد! این صدا مدام در گوشم میگوید که تو از دیگران باهوشتری و این وضعیت موقتی است و به زودی همه چیز درست میشود. همین غرور دروغین، بزرگترین دشمن من است، چون اجازه نمیدهد حقیقت را قبول کنم و از دیگران کمک بخواهم. هر وقت مشاور مدرسه یا معلمی دلسوز میخواهد با من صحبت کند، با حالتی تدافعی برخورد میکنم و تظاهر میکنم همه چیز خوب است، چون نمیخواهم ضعیف به نظر برسم.
به جای اینکه بپذیرم به یک شاگرد تنبل تبدیل شدهام و به کمک فوری نیاز دارم، در دنیای تنهایی و ادعاهای توخالی خودم باقی میمانم. این فاصله عمیق بین عملکرد واقعی من و تصویری که از خودم ساختهام، هر روز مرا بیشتر در این منجلاب میبرد و از موفقیت دورتر میکند.
پذیرش شکست و ناامیدی مطلق
با این همه فلاکت، باز هم چه شخصیت نارسیستی (خودشیفتگی) دارم! این در حالی است که خودم هم میدانم هیچ چیز نیستم و الان تمام دنیایم فکر و خواب و خیال است. سستی آنقدر در من ریشه دوانده که به سمت مسکنها رفتهام؛ هم مسکنهای جسمی و هم روحی. دلم میخواهد گریه کنم که چرا اینطور شد، ولی میدانم که هیچ چیز در داستانهای مشاوره تحصیلی و برنامهریزی درسی تغییر نمیکند و درست نمیشود تا خودم همت نکنم. همانطور که از اول سال تا حالا هیچ چیز تغییر نکرده است! شخصیت درسخوان سالهای قبل من، الان مثل یک آدمبرفی بعد از یک روز آفتابی است؛ هر لحظه که میگذرد، انگار بخشی از آن آب میشود و از بین میرود!
غرق شدن در بهانهها
دیگر برایم محرز شده که این روزها هم میآیند و میروند و تمام میشوند، درست همانطور که روزها، هفتهها و ماههای تقویم روی دیوار آمدند و رفتند و چیزی نشد. با این حال، چقدر امید داشتم که «این آزمون گذشت، ولی مینشینم و برای آزمون بعدی درست و حسابی میخوانم»؛ امیدی که باز هم مثل هر امتحان آیلتس بعد از کلاسهای تدریس خصوصی آیلتس یا تدریس خصوصی تافل که میگذرد، تکرار میشود و فقط میگویم «از این به بعد!». اما چه بگویم که در این میان، هر روز قیمت بستنی شکلاتی بالاتر میرود، لیونل مسی باز هم توپ طلایش را گرفت و جشنواره فیلم فجر هم به جاهای جالبش رسیده، ولی من هنوز در مرحله مقدماتی خودم ماندهام.
ترس از تراز پایین تا غیبت کامل در آزمون!
یک روزهایی آزمون نمیدادم و میگفتم تابستان بیشتر از برنامه آزمون میخوانم و پیش میروم، ولی آخرش دیدم هیچی! حتی کار به جایی رسید که میگفتم در خانه بمانم و جمعه آزمون ندهم؛ اما چرا؟ چون فکر میکردم اگر بروم، ترازم بد میشود و حالم گرفته میشود. کم کم این تبدیل شد به اینکه اصلا نمیرفتم، چون چیزی بلد نبودم که بخواهم از آن تست بزنم و وقتم گرفته میشد. البته، خودم هم میدانم که چه ادعایی در مورد اهمیت وقت داشتم، انگار اگر آن چهار، پنج ساعت در خانه بودم، مینشستم و درس میخواندم!
و در پایان...
خلاصه اینکه، از تمام آن وعدهها و امیدهای ابتدای سال، فقط یک شاگرد تنبل باقی مانده که در سیکل دروغ، ترس و ناامیدی گرفتار شده است. تمام روزهایم با عذاب وجدان نسبت به فداکاریهای پدرم و فرار از واقعیت سپری میشود و هیچ ارادهای برای تغییر این وضعیت ندارم. ای کاش میتوانستم به گذشته بازگردم و دوباره به همان دانشآموز باانگیزه و موفق سابق تبدیل شوم!
توصیهای که برای مخاطبین این یادداشتها دارم این است که صحبتهایتان را به پدر و مادر و نزدیکان و مشاوران بگویید و مطمئن باشید آنها خیلی خوب میتوانند کمکتان کنند.
امتیاز شما به این مطلب
امتیاز 5 از 1 رای
نظرات
ثبت نظر جدید
هنوز نظری ثبت نشده است.